حسین سه ساله و سی ساله

 توی اتاقش چادر زده. از این چادر بازی ها. تمام روز تویش بازی کرده اما هنوز سیر نشده. شب که می شود می گوید: من می رم خونه مون بخوابم.

_برو عزیزم. خوابای خوب خوب ببینی.

اما دلم می ریزد. به یاد وقتی که آن قدر بزرگ باشد که وقتی به من سر می زند و می گویم بمان. بگوید شب می رم خونه مون بخوابم. من هم بگویم: برو عزیزم. از روی بچه ها ببوس و به خانومت سلام برسون.

کاش آن روز هر دویمان از گفتن و شنیدن این جمله ها حال خوبی داشته باشیم.

ظهر- داخلی- خانه:

به خانه که می رسد اولین سوالش این است:

_مامان! من آبله مرغان گرفته ام؟

دیروز هفت نفر از کلاس بغلی شان غایب بوده اند. همه هم به دلیل آبله مرغان. از امروز خبر ندارم.

_نه مامان جان.

_راسته که می گن همه باید بگیرن؟

به گمانم آبله مرغان شده بحث داغ زنگ های تفریح شان.

همان طور که بشقاب غذایش را روی میز می گذارم می گویم:

_بایدی نیست. ولی معمولا همه می گیرن. یعنی اگه بگیرن راحت ترند. چون اون موقع خیالشون راحته که تا آخر عمر دیگه نمی گیرن.

فکر می کنم قانع شد. لباس هایش را درآورد و رفت دستشویی.

***

شب، جلوی ماشین، در حال جاسازی پلاستیک های میوه در صندوق عقب:

_می گما خوش به حال خدا!

خیلی بی تفاوت می پرسم:

_چرا؟

_چون می دونه که هیچ وقت آبله مرغان نمی گیره!

مدیریت تغییرات ناپایدار!

 به نظرم علیرضا به سنی رسیده که می خواهد رفتارهایی که در مدرسه و اطرافیان می بیند حتی برای چند روز هم که شده امتحان کند.

البته این فقط یک فرضیه و حدس مادرانه است. چرا که علیرضا یکی از موجودات به شدت غیرجوگیر است.

اما گاهی روزها هست که اخلاق علیرضا در آن ها صد و هشتاد درجه با روزهای قبل و حتی بعدش فرق می کند! علاقمندی هایش متفاوت می شود. رفتارهایش و حتی طرز حرف زدنش!

نمی دانم چه طور می توانم این تغییرات ناپایدار ولی گاه دلچسب و گاه ناگوار را طوری مدیریت کنم که خوب هایش بمانند و بدهایش بگذرند.


 

مادری دارد لایه های پیچیده تری را برایم رو می کند. خدا به خیر بگذراند!