حسین سه ساله و سی ساله
توی اتاقش چادر زده. از این چادر بازی ها. تمام روز تویش بازی کرده اما هنوز سیر نشده. شب که می شود می گوید: من می رم خونه مون بخوابم.
_برو عزیزم. خوابای خوب خوب ببینی.
اما دلم می ریزد. به یاد وقتی که آن قدر بزرگ باشد که وقتی به من سر می زند و می گویم بمان. بگوید شب می رم خونه مون بخوابم. من هم بگویم: برو عزیزم. از روی بچه ها ببوس و به خانومت سلام برسون.
کاش آن روز هر دویمان از گفتن و شنیدن این جمله ها حال خوبی داشته باشیم.
عليرضاي من اسفند 85 به دنيا آمده و حسينم خرداد 90 و حسنم اردیبهشت 94.