هر بار بعد از تماشای فیلم نکات جدیدی دست آدم می آید!

به نظرم تولد یک سالگی هر آدمی شگفت انگیزترین تولد زندگی اوست و این پیچیدگی و شگفتی را کسی به اندازه مادر آن آدم درک نمی کند!

 مقایسه "آن چه سال پیش بود" با "آنچه امسال هست" چیزی جز حیرت و شگفتی به دنبال ندارد. حتی به تعبیری که خودم پیش تر به کار برده بودم، تولد نوزاد تا یک سالگی مثل پخش زنده فیلم مستند "معجزه خالق هستی" است که مادر تماشاگر دقیق آن است و طبعا بیش از دیگران هم لذتش را می برد.  

و حالا من امروز برای بار سوم از تماشای این فیلم مستند فارغ شده و این بار بیش از آن که از تغییر و تحولات شگفت زده شوم، از ریزه کاری ها و تفاوت های ذاتی و شخصیتی هر نوزاد و به عبارت درست تر "هر انسان" به وجد آمده ام!

حسنم امروز یک ساله شد و من به همان اندازه ای که از یکساله شدن علیرضا و حسین ذوق داشتم برای او هم ذوق دارم، هر چند که این بار بهتر می دانم که یکسالگی پایان سال سختی کولیک و دل درد و آروغ گرفتن و شیر دادنِ دمب دقیقه و غذا درست کردن و میکس کردن و واکسن زدن ها و تب کردن ها و ... نیست بلکه آغازی است بر سال سخت تری که باید دنبال بچه راه افتاد و هر ثانیه او را از کار خطرناکی منصرف کرد و ریخت و پاش هایش را جمع کرد و کابینت ها را قفل زد و کنجکاوی هایش را پاسخ داد!

با این همه در یک سالگی حسن باز هم خیلی خوشحالم. دیدن این که موجودی که پارسال این موقع توانایی هیچ کاری نداشت، حالا چه طور با ما وارد تعامل شده و خودش را قاطی آدم ها کرده سرخوشم می کند و بی اختیار دلم شاد می شود. از این روزها برای همه تان آرزو دارم. (به خصوص آنها که به خاطر مسایل پیش پاافتاده و بیش تر تنبلی خودشان را محروم کرده اند!!)

 

 

 


 

از این روزهای حسن در ادامه مطلب بیش تر نوشته ام.

برسد به دست آینده.

 

ادامه نوشته

برسد به دست آینده

یکی دو ساعت مانده فقط. به چی؟ به این که من نه سال تمام مادری کرده باشم. یعنی نه سال از آن زمان ها می گذرد که من می توانستم ساعت ها آسوده و فارغ برای خودم باشم بی آنکه چیزی از آن گوشه موشه های ذهنم به تمرکزم چنگ زده باشد. نه سال است که هر چه "تنهایی" خوشی کرده ام ته دلم مانده که کاش بچه ها هم بودند! نه سال است که من با دغدغه هایی متضاد و بی شمار آشنا شده ام که پیش از آن از وجودشان بی خبر بودم یا اینکه اگر می دانستم جنسشان را درک نمی کردم. نه سال است که من عاشقی کردن بدون انتظار جبران داشتن را تمرین می کنم و باید اعتراف کنم که دلخوشی ها و شادی ها و خاطرات ناب بسیاری را هم در این راه به دست آورده ام. با هر خنده شان بیش از آن ها خندیده ام و با هر خوشی شان، دلم بیش تر از آن ها شاد شده است. این حس را مادرانی که بچه شان را شهربازی می برند و بچه از از سوار شدن به وسیله ای شاد می شود و می خندد، خوب می فهمند. خوشحالم که در این مدت با آنها بازی کرده ام. هیچ وقت مهدکودک تمام وقت نگذاشتمشان. هرگز بهشان دروغ نگفته ام و هیچ حسرتی را نگذاشته ام که روی دلشان بماند. این ها را نمی نویسم که بگویم مادر خوبی هستم که می دانم که با آن درجه خیلی فاصله دارم. راستش جا خوردم از اینکه فهمیدم نه سال است مادرم و دارم بلند بلند کارنامه مادری ام را مرور می کنم و مثل نامزد های انتخاباتی فقط خوب هایش را پررنگ می کنم و می نویسم!

عجالتا در ادامه مطلب یک رزومه از هر بچه بنویسم که برسد به دست آینده و کار عروس هایم را در شناخت همسرشان راحت کند:

ادامه نوشته

یک شکموی دیگر به جمع ما اضافه شده است...

خاطرات بچگی های من و خواهرم مستقل از هویت و ماهیت بیان کننده اش، همیشه با کامنت هایی درباه بدغذا بودن مان ذکر شده است.

مامان و بابای من از آن ها بودند که وقتی توی رستورانی، مهمانی ای، جمعی، بچه ای بدون نق و غر و با ولع غذا می خورد، محو بچه می شدند و با لذت و حسرتی تمام نشدنی به غذا خوردن بچه نگاه می کردند. و گویا آن قدر دوز حسرت شان بالا بوده که خدا نخواسته آرزو به دل بمانند و بچه های من را به خاطر آن ها خوش غذا آفریده!

علیرضا که به غذا افتاد، عشق پدرم این بود که چیز میزهای مختلف بخرد و بیاورد و بدهد دست علیرضا و بنشیند خوردن علیرضا را تماشا کند!

حسین که به دنیا آمد همه خاطرات خوش غذایی علیرضا به دست فراموشی سپرده شد! ولع شدید خوردن در او به حدی بود که وقتی توی یک سالگی او را مهد می بردم و با این که قبل از وقت ناهار برش می گرداندم و توی کیفش هم کلی خوراکی می گذاشتم، چند بار از مسئولان مهد شنیدم که "صبح ها بزرگترین استرس ما سیر کردن شکم حسین است!"

حتی یادم هست که زیر یکسال بود که یک بار خودش به خوابم آمد و توی خواب هی می گفت: "بده بخورم! بده بخورم!" حالا نمی دانم استرس مربیان مهد در من هم اثر کرده بود و شب ها کابوس می دیدم یا اینکه طفل معصومِ زبان بسته از بس دیده بود منظورش را درست متوجه نمی شوم، آمده بود در خواب مرا شیرفهم کند!

خلاصه آن روزها را گذراندیم و خوشبختانه الان علیرضا و حسین مثل بچگی هایشان زیاد نمی خورند. اما کم غذا هم نیستند. در واقع خیلی معمولی و کم اذیت غذا می خورند.

در مورد "حسن" شواهد و قراین نشان می داد که با دوتای قبلی فرق می کند. مثل دوتای قبلی از سه ماهگی خودش را نمی انداخت روی خوردنی های مختلف و برای شیر خوردن هم مانند آن ها ولع نداشت و تحملش هم برای گرسنگی بالا بود.

اما این روزها که دو ماهی از شروع غذای کمکی می گذرد، می بینم که همان آش شده است و همان کاسه. همان استرس چه طور سیر کردن بچه ای که هر چیزی هم نمی تواند بخورد، گریبانم را گرفته.

ما سفره ناهار را روی روفرشی باز می کنیم و سفره شام را روی میز. اما برای حسن فرقی نمی کند. اگر توی روروئک باشد با اولین نشانه ها از باز شدن سفره خودش را به سرعت می رساند و جیغ و ویغ می کند که او را هم سر سفره بگذاریم. بعد تا آخرین نفری که غذایش را تمام نکرده باشد همان جا می نشیند و غذا می خورد!

اوایل غذای میکس شده مخصوصش را می آوردم و سر سفره خودمان بهش می دادم. بعدها متوجه شدم که دوست دارد از غذای ما بخورد. حالا واقعا ما پنج بشقاب سر سفره می آوریم! (باورم نمی شود که به این زودی داریم پنج نفر می شویم!)

از غذای خودمان توی بشقاب پلاستیکی اش می کشم و کمی با قاشق له و لورده اش می کنم و  او با دست از همان برمی دارد و توی دهانش می گذارد و با دندان های نداشته اش ملچ و ملوچ می کند و شاید بیش تر از سی ثانیه هر مشت غذا را می جود و قورت می دهد! حالا چقدرش هضم می شود و برایش می ماند، الله اعلم! چیزی که خنده دار و لذت بخش است حضور فعالش بر سر سفره و مدل جویدن غذا با آن فک های بی دندانش است. و البته این که اگر غذای توی بشقابش تمام شود، حمله می کند و از غذای بغل دستی اش یک مشت بر می دارد.

از صبحانه هم جا نمی ماند و علاوه بر انواع نان ها که سق می زند روزی یک نان تست کوچک مخصوص را در شیر خشک می خیسانم و با قاشق میدهم که بخورد. اما به این ها راضی نمی شود و گاهی مجبور می شوم لقمه پنیر و کره هم در دهانش بگذارم!

و این در حالی است که حسن هنوز هفت ماه را تمام نکرده و بچه های هم سنش تازه تازه دارند طعم فرنی را زیر زبان مزه مزه می کنند. البته به لطف آقای دکترِ بچه ها، حسن آقای منزل ما خوردن را از چهار و نیم ماهگی شروع کرده و الان واقعا مرحله آماتور بودن را رد کرده و همان طور که شرح دادم دارد به یک حرفه ای بدل می شود. و من هر روز دارم ترکیب غذاهای جدید را امتحان می کنم و تنوع می دهم که با یک نوع غذا، از خوردن زده اش نکنم.

اما آن استرس "حالا چی بدم بخوره؟" ای که زمان حسین با من بود، دوباره دارد به سراغم می آید، باید سرعتم را بالاتر ببرم پیش از این که خودش بیاید به خوابم و بخواهد شیرفهمم کند!

 


 

پ.ن.: می دانم که شاید این روند تداوم نداشته باشد و با یک دندان درآوردن و یک سرماخوردگی جزئی، بی اشتهایی و بدغذایی حسن هم شروع شود، اما گفتم تا دوره اش نگذشته از این لذت وصف نشدنی که آرزوی مامان و بابای خودم و خیلی از مامان و باباهاست بنویسم که در تاریخ ثبت شود! 

برای حسین...

شاید بیش از شش ماه است که از حسینم چیزی ننوشته ام. امروز داشتم بعد از مدت ها کامپیوترم را عکس تکانی می کردم.

رفته بودم توی عکس و فیلم های زیر شش ماهگی حسین و دلم نمی خواست بیرون بیایم.

روزهایی که حسینم اندازه ی حالای حسنم بود و علیرضایم اندازه ی حالای حسینم!

چقدر عکس چیز خوبی است گاهی. آدم را بیدار می کند و برایش منبر می رود. که هی! بیدار شو و بیش تر لذت ببر از چیزهایی که به این زودی خواهند گذشت!

حسین لُپ لُپیِ تُپُلیِ زیر شش ماهِ من حالا چه موجودی شده است برای خودش. تصمیم گرفتم بیش تر ازش بنویسم که این روزهایش هم مثل برق خواهند گذشت!

حسینکم! ای معیار و میزان درستی روال هر چیز!

سلام!

این روزها خیلی ها عاشقت شده اند.

یعنی هرجا که می رویم از منزل فامیل گرفته تا مهدکودک، از مسجد گرفته تا مهمانی دوستانه، از مطب دکتر تا سوپرمارکت و از همسایه تا بربری فروشی، یک سری هوادار پر و پاقرص پیدا می کنی!

و این به خاطر یک سری خصوصیات بامزه ات است. اولی شیرین زبانی و درست ادا نکردن بعضی کلمات، دومی دقت و ریز بینی و بلد بودن روال هر چیز و سومی احتمالا شیطنت همراه با رعایت ادب.

 اما مادرجان حنایت دیگر برای من رنگی ندارد. من احتمالا این روزهایت را با کارهای عجیب و غریبی که انجام می دهی به یاد خواهم آورد.

با این که وقتی همه خواب بوده اند و من خانه نبودم، قیچی کاردستی ات را برداشته ای و چتری های خوشگل و پرپشت روی پیشانی ات را کوتاه کرده ای و کمی هم از داخل موهایت را تنک کرده ای. علتش را که پرسیدم گفتی: می خواستم شبیه داداش بشوم.

این که ماژیک وایت برد را برداشته ای و روی پلک هایت کشیده ای و وقتی علتش را پرسیدم، گفتی: می خواهم مثل تو بشوم!

اینکه با هر شلوار کش دار و زیپ و دگمه داری به اصرار کمربند می بندی که مثل بابا بشوی.

اینکه برخلاف علیرضا که هنوز هم دست به کارد میوه خوری نمی زند، اصرار داری کار کردن با کارد و تکه کردن میوه ها را یاد بگیری.

اینکه اصرار داری بر خلاف علیرضا که هنوز هم به گاز دست نمی زند، خاموش و روشن کردن گاز را امتحان کنی،

اینکه دوست داری کفش های همه را با ابر براق کننده واکس بزنی و مسئولیت گذاشتن کفش های همه در جاکفشی را داوطلبانه به عهده گرفته ای.

اینکه توی هیچ مغازه ای نمی گذاری من دست به جیب شوم و حتما باید پول یا کارت را از قبل از ورود به مغازه یا همانجا بدهم به شما که به فروشنده بدهی. و این سوای خرید های سبک سوپری و بربری فروشی است که اصلا اجازه نمی دهی من از ماشین پیاده شوم و خودت باید انجامشان بدهی. آن روز که شیشه ماشین را پایین کشیده بودم، شنیدم که می گفتی: آقا یه اُنجدی (کنجدی!) بدین!

برای همین کارهایت هست که مردم دوستت دارند، اما فکر من هم باش که مانده ام چند سال دیگر با تو چه خواهم کرد. همین حالا به قدری اعتماد به نفس داری که آن روز داشتی نقشه تنهایی از خانه درآمدن و رفتن تا سوپری (که مسیر کوتاهی نیست و خیابان ما یکی از خیابان های اصلی و پررفت و آمد شهر است) را برای خودت می کشیدی که خدایی بود شنیدم و سعی کردم بی آن که از بچه دزد و گم شدن و اینها بترسانمت، متوجه محدودیت هایت بکنم شاید که حالا برای چند سال منصرف شوی! (یکی از محدودیت هایت این است که هنوز دستت به دگمه طبقه چهارم آسانسور نمی رسد.)

از مهد کودکتان کاغذی داده اند که جدول برنامه میان وعده های هفتگی است که باید هر روز توی کیفت بگذارم. اشتباهی که کرده اند این است که جلوی اسم هرچیز شکلش را هم گذاشته اند. مثلا جلوی شنبه، سه شکل شیر و لقمه نان پنیر و سیب دیده می شود. و همین برای ما شده است درد سر! کاغذ را با آهنربا چسبانده ای به در یخچال و هر شب با یک خودکار یا هرچیزی که دستت باشد و با ژست خاصی (شبیه گوینده های اخبار هواشناسی) آن را برای ما پرزنت می کنی! و بدا به حال ما که اگر یکی از اقلام مورد نظر را نداشته باشیم که در کیفت بگذاری.

و اما می رسیم به رابطه ات با حسن که باب جداگانه و پیچیده ای است. در واقع نمی توانم بگویم چگونه است. چرا که هر ساعت و هر روز می تواند متغیر و گاه حتی متضاد باشد. یک لحظه چنان دوستش می داری و دلسوزش هستی که می شوی دایه مهربانتر از مادر و گاه چنان دوزی از خشم و حسادت را رویش خالی می کنی که می ترسم با تو تنهایش بگذارم. حسن هم با تو محتاط تر برخورد می کند، آن طور که بی قید و شرط و بدون استثنا وقتی علیرضا را می بیند لبش به خنده وا می شود، با تو آن گونه نیست. گاهی با شکلک های تو ریسه می رود و گاهی هم تحویلت نمی گیرد. اما در مقام "کودکیار ارشد" بسیار به دردبخور هستی و در آوردن و بردن وسایل مورد نیاز نقشی راهبردی و کلیدی ایفا می کنی!

اعداد را تا بیست و ده (یعنی سی!) می شماری. سعی داری نوشتن شان را هم یاد بگیری. حتی آن روز خودجوشانه اسم خودت را نقاشی کرده بودی. بد هم نشده بود. نقاشی هایت شلوغ و پرجمعیت و پر از آدم های خندان است. خانه ها را به جای کلبه _که کلیشه همه نقاشی های زمان ما بود_ به شکل آپارتمانی می کشی. معمولا با کشیدن مو و گوش برای افراد مخالفی! نقاشی روی وایت برد را بر نقاشی روی دفتر ترجیح می دهی. از میزان بازی های تخیلی ات کاسته شده و به پازل و منچ و فوتبال بیش تر متمایل شده ای.

فرزند شماره دومم! حالا در آستانه چهار و نیم سالگی ایستاده ای و من خوشحالم که تو را دارم. با همه نقاط قوت و نقاط ضعفت. با همه چیزهایی که برایشان ذوق می کنم و با همه چیزهایی که عصبانی ام می کنند. دوست دارم ببالی و قد بکشی. رشد کنی و پخته شوی. آرزوها و هدف هایت را بلند بگیری و روحت را متناسب آن ها ورزیده و متسع سازی.  آنقدر که وقتی می خواهم در آستانه چهل و  پنج سالگی برایت نامه بنویسم افتخار و رضایت در قلمم موج بزند. شاید آن روز بنویسم: از مادری هفتاد و اندی ساله به پسر عاقل و مومن و بی نظیرش که به راستی با رفتار و کردارش مادرش را در برابر امامش سربلند کرده است.  

 


 

پ.ن.: به زودی از حسن هم خواهم نوشت...

این بار هم علیرضا!

تصورم این بود که بیش ترین تغییرات این روزهای زندگی مان مربوط به حسن باشد و یا حداکثر حسین،

ولی انگار علیرضا بیش تر در سن گذار است. مثل برق دارد بزرگ می شود. قدش بلندتر شده و خودش هم چاق تر شده. البته نه اینکه مصداق یک کودک چاق باشد، اما آن طور نازک و ترکه ای هم نیست. سرش می رسد به گردنم و می دانم تا چشم به هم بزنم هم قدم خواهد شد و بعدش را با اینکه می دانم از من بلند تر خواهد شد اما اصلا تصور نمی کنم!

 در این تابستانی که گذشت علیرضا تغییرات عمده ای کرده که جهت ثبت در تاریخ مایلم خلاصه ای از آن ها را بنویسم.

1-   نمی دانم منشا آن چه کسی بوده، اصلا آدم بوده یا برنامه تلویزیونی یا کتاب. اما هر چه بوده بارها در طول تابستان دعایش کرده ام! و گاهی در خلوت به جانش غر هم زده ام!

ماجرا این بوده که همین کسی که نمی دانم چه بوده، علیرضا را متقاعد کرده که تلویزیون برق زیادی مصرف می کند و ما باید در مصرف برق صرفه جویی کنیم. همین شد که امسال تابستان تلویزیون به عنوان کالای تجملی بی مصرف در خانه ما مهمان بود و هر از چند گاه اگر علیرضا جان اجازه می دادند به مدت محدود و با نظارت سفت و سخت و چک و چانه زدن می شد از آن استفاده کرد.

این قانون خود ساخته را برای خودش هم رعایت می کرد. به طوری که با وجود علاقه مفرط به تماشای فوتبال به خصوص بازی های استقلال، از آن ها به دیدن یک نیمه یا نصف یک نیمه یا حتی تماشای گل های بازی در اخبار ورزشی اکتفا می کرد!

اما جالبش این بود که قانون منع مصرف تلویزیون فقط در خانه برقرار بود. و تلویزیونِ خانه مهمان برق مصرف نمی کرد و می شد تا پای جان از آن استفاده کرد! برای همین علیرضای گریزان از مهمانی، امسال به مهمانی رفتن هم علاقمند شده بود!

البته این صرفه جویی در مصرف برق منحصر به تلویزیون هم نبود، و گاهی طوری می شد که شورش در می آمد و مجبور بودم روزی چند بار "صرفه جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است" را بهش گوشزد کنم! در خصوص این موارد مثال های زیادی وجود دارد که فقط به ذکر یک نمونه اکتفا می کنم که بفهمید من امسال تابستان چه کشیده ام!

مثلا سه چهار روز حمام نمی رفت که در طول مدت حمامش که معمولا ده دقیقه بیش تر نمی شود، چراغ باید روشن باشد و برق مصرف می شود!!!!!!!!

2-   تغییر دیگر علاقه به کتابخوانی بود که از انحصار "ورزشی خوانی" درآمده بود.

این را زمانی فهمیدم که اواسط تابستان بر حسب اتفاق کتابی را برایش خریدم از یک مجموعه سه جلدی به اسم "جوامع الحکایات". کتاب از این جلد سخت های دویست و خورده ای صفحه ای بود و همان طور که از اسمش پیداست حکایات قدیمی در آن به زبان ساده بازنویسی شده بود.

علیرضا پیش از آن به چنین کتابهایی علاقه نداشت و انگیزه من از خرید کتاب تنها تخفیف پنجاه درصدی اش بود! اما همان کار خودش را کرد. علیرضا دویست و خورده ای صفحه را در عرض نصف روز خواند و طالب بقیه جلدهایش شد. این شد که ما افتادیم به کتاب خریدن. و از آنجا که دیگر جنس تخفیفی هم پیدا نکردیم، در آستانه ورشکستگی بودیم!

اما خدا لطفی کرد و طرح عضویت در کتابخانه کانون پرورش فکری کودک و نوجوان را جلوی پایم گذاشت. نزدیک ترین شعبه کانون هم به ما تا حدی دور بود. اما هفته ای یک بار بلند می شدیم بار و بندیل می بستیم سه تا بچه و وروسایل را می انداختم روی کولم و می بردم پارکی که محتوی کانون بود و علیرضا کتابهای خوانده شده را پس می داد و کتاب جدید امانت می گرفت!

کم کم کتابهای مورد علاقه اش در بخش کودک تمام شدند و رسیدیم به بخش نوجوانان! علیرضا تمام جلدهای "قصه های خوب برای بچه های خوب" را امسال خواند. حتی طوری شد که داستان پیامبران را از چند منبع خوانده و اختلاف روایت هایش را درآورده بود! با اینکه رفت و برگشت به کتابخانه سخت بود و آن روزها انگار کوه جابه جا می کردم، اما می ارزید. دیدن تعداد مهرهایی که با هربار امانت کتاب به کارت عضویتش می خورد خستگی ام را در می کرد.

(چقدر هم محیط کانون را پسندیدم. کلاس های بانمکی برای بچه ها داشتند و همه اعضا واقعا خوش برخورد و مهربان بودند.)

3-   الان که دو هفته ای از سالتحصیلی می گذرد، چند جمله هم از کلاس سوم بنویسم. اولین بار است که علیرضا معلم مرد دارد. اولش نگران بودم که نکند نتواند ارتباط عاطفی برقرار کند، اما حالا نگران نیستم. تا حالا که همه چیز عالی بوده الحمدلله.

امسال دو درس انشا و اجتماعی به دروسشان اضافه شده که جفتش خیلی مهم اند به نظرم. کتاب اجتماعی شان با اینکه خانواده آقای هاشمی ندارد که از کازرون بروند نمی دانم کجا. اما جذاب است.

موضوعات انشا هم از سی سال پیش تغییری نکرده اند: "تابستان خود را چگونه گذرانده اید"! علیرضا در انشایش که سر کلاس نوشته بودند، از بین این همه اتفاقات و کلاس هایی که می رفت و همین کتابخانه رفتن ها و مشهد رفتن و منچ بازی کردن ها و مسجد رفتن ها، فقط به دو مورد "تبریز رفتن" و "مهمانانی از تبریز به خانه ما آمدن" اشاره کرده بود. که در هر مورد هم نوشته بود که با آنها به رستوران رفتیم! یعنی کل انشایش دو کلید واژه مهم داشت: 1- تبریز 2-رستوران!

معلوم است که چقدر تبریز و فامیل های مهربانش را دوست دارد، با این حال آنجا نمازهایش را شکسته می خواند و هرچه عمه هایش به او می گویند که اینجا وطن توست، قبول نمی کند!

چیزهای دیگری هم از علیرضا توی ذهنم هست اما دیگر خسته شدم. همین قدر برای ثبت در تاریخ کافی است! ان شاء الله در پست های بعدی از حسن و حسین هم می نویسم. فعلا تا بعد!

 

پ.ن.: شاید بعضی ها بگویند: چه کار کردی؟ کاش بچه ما هم کتاب می خواند. همین جا می گویم که من کاری نکرده ام. رمز موفقیتش یک چیز است. همان ترک تلویزیون! تلویزیون و تبلت و موبایل و لپ تاپ را از بچه ها بگیریم، خودشان کتاب خوان می شوند.

تجربه یک حس جدید

فکر می کردم من و بچه ها خیلی به هم وابسته نیستیم.

خوشبختانه پسرهایم از آنها نیستند که همیشه آویزان من باشند و بدون من جایی نروند. هیچ وقت سر مهدکودک و مدرسه رفتن و در کل از من جدا شدن مشکلی نداشته اند. خودم هم زیاد آدم وابسته ای نیستم. نشان به آن نشان که سیزده سال است درشهری غیر از شهر مادری و دور از همه خانواده ام زندگی می کنم. دلتنگ می شوم. گاهی حتی آرزوی یک ساعت دیدنشان را می کنم. اما وابستگی ام از روز اول هم طوری نبوده که اذیت کننده باشد و در روند زندگی ام اخلال ایجاد کند.

اما چند روز پیش متوجه شدم که انگار دارم گرفتار می شوم. تبریز عروسی دعوت بودیم. گفته بودم نمی آییم. رفت و آمد سخت است. علیرضا کلاس شنا دارد. ولی نشد که نروم! شرایط به گونه ای پیش رفت که یک آن به خودم آمدم و دیدم که دارم با کریر حسن سوار "وی آی پی" های بیست و پنج نفره میدان آرژانتین به مقصد تبریز می شوم در حالیکه علیرضا و حسین همراه پدرشان پایین ایستاده اند و برایم دست تکان می دهند. قرار بود یک روزه برگردم. و می دانستم که این یک روز به بچه ها خیلی خوش خواهد گذشت. چرا که ساکشان را برداشته بودند که مراسم بدرقه من که تمام شد مستقیما بروند خانه خاله من. که معمولا رفتن به آنجا جزو جایزه های ویژه محسوب می شود. (بس که نازشان آنجا خریدار دارد و تمام خواسته های معقول و غیر معقولشان ظرف چند دقیقه با اشتیاق برآورده می شود!)

اتوبوس هنوز به کرج نرسیده بود که احساس کردم دارم خفه می شوم. بس که دلم برای بچه ها تنگ شده بود، دوست داشتم برگردم! صدای حسین و تکیه کلام هایش توی گوشم تکرار می شد و قیافه مظلوم علیرضا موقع خداحافظی که بر خلاف میلش اجازه داده بود من تنها به تبریز بروم، از جلوی چشمم کنار نمی رفت.

این چه حسی بود که باعث شد تمام یک روزی را که تبریز بودم، در هر شرایطی یاد بچه ها باشم و جایشان را خالی کنم، طوری که دیگر از دست خودم تعجب کنم و حتی عصبانی باشم. هرچه بعد از عروسی تمامی فامیل خودم و همسرم سعی کردند مرا یک روز بیش تر نگه دارند و انواع گزینه های رنگارنگ و وسوسه کننده را پیش پایم گذاشتند که بمانم،  نماندم. در حالی که همیشه وقتی با بچه ها بودم کوچکترین انگیزه ای برای ماندن می توانست تصمیم مان برای رفتن را عوض کند. با وجود خستگی زیاد درست بیست و چهار ساعت بعد از این که با بچه ها خداحافظی کرده بودم، دوباره سوار اتوبوس شدم و برگشتم. توی راه خیلی به این فکر کردم که این حس عجیب از کجا آمده و نکند که در طول زمان تشدید شود که هیچ خوش ندارم چنین شود. آن هم برای پسرها که مادرهایشان باید یاد بگیرند که وابسته روحی شان نشوند که اگر شدند، عروس می شود هووی درجه یک شان و همه اختلافات از همان جا شروع می شود.  

حالا من مانده ام و این حس جدیدی که در درونم پیدا کرده ام. نمی دانم از کی مخفیانه آن گوشه موشه ها جوانه زده و دور از چشمم رشد کرده که نفهمیده ام. اما می دانم که باید طوری مدیریتش کنم که دردسرساز نشود. حتی اگر شد ریشه کنش می کنم! چه معنی دارد آدم توی این دنیایی که هر لحظه اش ناپایدار است اصلا وابسته چیزی باشد؟

سه ماهگی پسر شماره سه

حسنکم

امروز که تنها سه ماه است مهمان آغوش منی، به اندازه ای دوستت دارم و به تو مانوس شده ام که انگار سالهاست با منی و گویا زندگی ام بدون تو قبلا چیزی کم داشته است.

وقتی دقایق طولانی به چهره ام خیره می مانی و منتظر کوچکترین تغییر حالت از منی که نیشت تا بناگوش باز شود و ذوقت را نشانم بدهی، چنان شعفی وجودم را می گیرد که آرزو می کنم این احساس را تمام دختران و مادران دنیا بارها و بارها تجربه اش کنند. نمی دانم ماهیت این احساس مادری چیست که هرگز فروکش نمی کند و سیر نمی شود. هر بار که کودک دیگری برایت متولد می شود نه تنها ذوقت برای مادرشدن کم نمی شود که مادرتر می شوی.

حسن، حسن، قندعسل!

این روزها تا روی سطح صاف می گذارمت کمتر از پنج شش ثانیه به پشت می چرخی و همان طور می مانی و البته خیلی زود حوصله ات سر می رود و می خواهی که برت گردانیم. برای همین بیش تر توی "نی نی لای لای" اوقاتت را سپری می کنی تا امکان چرخیدن و بعد هم غر زدن نداشته باشی. به اشیا و رنگ ها و صداهایی که جلوی صورتت باشند واکنش نشان می دهی. مخصوصا آپشن قابلیت تشخیص چهره آدم و بعد خندیدن به آن به خوبی بر روی سیستم عاملت نصب شده است. نیازهایت که برآورده باشند، پسر خوبی هستی. اهل غرزدن بی جا و گریه کردن بی دلیل نیستی که بابت این خصوصیت هر دقیقه خدا را شکر می کنم مادر. کم کم صداهایی از خودت در می آوری که دلمان را می برد. تجربه مادری های قبلی این هدیه را برایم داشته که از هر لحظه ات لذت ببرم. نه از سختی های بچه داری مکدر بشوم و نه حتی لحظه ای آرزو کنم که کاش بزرگتر بودی و از آب و گل درآمده بودی. داداش هایت هر روز بیش تر از روز قبل عاشقت می شوند و به حضورت عادت می کنند طوری که دیگر تاب خوابیدنت را ندارند و همیشه اصرار دارند که بیدارت کنند!

رفتار داداش حسین معقول تر شده و کم تر با رفتارهای محبت آمیز به سبک خودش که گاهی خشن بودند، به گریه می اندازدت! داداش علیرضا هم می تواند بغلت کند و دورت بدهد. به خوابیدن در سر و صدا کاملا مقاومی و از شلوغی اطرافت لذت می بری. روزی را می بینم که تو هم همراه برادرهایت شده ای و از دویدن و کشتی گرفتن و بازی کردن و حتی دعوا کردن با آنها لذت می بری. تجربه اش را دارم. یک چشم بر هم زدن بیش تر نمانده است. 

و اما علیرضا...

به ذهنم رسید که نکند مشغولیت های جدید مرا از نوشتن درباره علیرضا خان (گل پسر شماره یک ام) بازدارد.

برای همین آمدم تا یادم نرفته تغییرات فراوان و عجیب و غریب این روزهای تابستانی علیرضا را برای آینده ثبت کنم.

 

لطفا هر کس پسر دبستانی ندارد نخواند که  جز تعجب و غرزدن  به روح عمه ما چیزی نصیبش نخواهد شد!

ادامه نوشته

سی و یک سال پیش در چنین روزی...

دارم نرم نرم جا می افتم! آن قدر به تدریج که خودم هم متوجه نمی شوم. به طوری که امروز با انگشت هایم از سال 63 تا 94 را شمرده ام که مطمئن شوم واقعا دارم سی و یک سالم را تمام می کنم. 

دو ماه پییش در چنین روزی...

خدا برای سومین بار خواست که مرا با مادر بودن بیازماید. و چه امتحان سختی است مادری...

سخت اما به غایت شیرین و سازگار با فطرت زنانگی ات. شکوفا کننده قابلیت های نهانی ات و خردکننده ی خودِ درونی ات.

و چه چیزی بهتر از این می تواند باشد برای تویی که دنیا را جایگاهی می بینی برای رشد، برای امتحان و برای شکوفایی. ...

و در کنارش دلت غنج می رود برای غش غش خنده هایشان، برای بازی کردن هایشان، دغدغه های بامزه شان و  درون ساده و پاکشان. 

خدایا!

بضاعتم کم است برای مادری. اما امید و توکلم به امدادهای پنهانی و نهانی توست. من ادای تربیت کردن را در می آورم اما تاثیر و تربیت از جانب توست. مضایقه نکن که سخت آرزومند خوشبختی دنیا و آخرتشان هستم.

 

یابن الحسن! اینک که با افتخار نام پدرت را چون تاجی زیبا بر سر پسرمان گذاشته ایم، 

چنان یاری اش کن که لایق یاوری قیام تو باشد.


 

 

پ. ن. 1: در صورت تمایل داستان تولد حسن آقا را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.

پ. ن. 2: خوشبختانه تولد حسن با مرگ بلاگفا همزمان شد و ما هم با خیال راحت دو ماهی بازیگوشی وبلاگی را رها کردیم و به بچه داری پرداختیم!! اما دلمان تنگ شده بود برای همه دوستان بلاگفایی. امیدوارم کسی وبلاگش را رها نکرده باشد. 

ادامه نوشته